تبليغاتX
گل مریم
خصوصی
سلام خدمت همه ی دوستان

از این که این همه وقت آپ نکردم عذر می خوام

همانطور که همه می دانید الان جو داغ انتخابات ذهن هر ایرانی وطن دوستی رو به خودش مشغول کرده

در سرتاسر هر شهر می بینیم که طرفداران هر کاندیدا مشغول به تبلیغ در مورد کاندیدای مورد نظر خود هستند

بعضی طرفداران نوار سبز به دست خود می بندند

از همه ی شما که طرفدار دکتر احمدی نژاد و امیدوار به رای اوردن ایشان و سربلندی ملت هستین می خوام به عنوان نشان، پرچم ۳ رنگ کشورمان را برای حمایت دکتر به  همراه داشته باشید

خدا به همراهتان 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط هستی | 

فراموش نکن انسان برای عشق ورزیدن هم آفریده شده. برای محبت کردن و محبت دیدن. در غیر اینصورت، اصل آفرینش معنی نخواهد داشت. «خداوندی» که عاشق بود وعاشق مخلوقش بود و او را اشرف تمام مخلوقاتش قرار داد، انسان را آفرید تا به او عشق بورزد و انسان هم او را دوست داشته باشد و «او» را نه از روی ترس و نه از سر اجبار یا اکراه، دوست بدارد و عاشقش باشد. انسان آفریده شد تا دوست بدارد و دوست داشته شود.

انسان های زیادی را دیدم که آنقدر خود را مشغول و سرگرم کرده اند، که حتی فرصت ندارند برای یک لحظه روابط خود را با دیگران، یا خودشان و حتی با «خدای» خودشان مورد بررسی و ارزیابی قرار دهند و اگر هم  زمانی این کار را به طور اتفاقی انجام دهند، همیشه حق را به خود می دهند و به سختی به اشتباهات خود اقرار می کنند و به هر نحوی که شده خود را توجیه می کنند. بدان فرزندم که قلب این انسان ها منجمد شده است و گرمای محبت در وجودشان خشکیده، اما تو خود را محکوم کردی و از رفتارهایت اظهار شرمساری نمودی. این جای بسی خوشحالی است که به تو بگویم تو انسان با محبتی هستی. چرا که عشقت به دیگران باعث شد از خود بگریزی. اما فرار نه به معنای دور شدن از خود بلکه به معنای دور شدن از خودخواهی هایت.....

آنجا بود که یقین پیدا کردم که مدتهاست با خدای خود صحبت نکرده ای که این چنین مضطربی. ببین دعا کردن قلبها را به هم پیوند می دهد، این است روابط انسان. ببین چقدر ساده و بی آلایش است....این ما هستیم که آن را پیچیده و تاریک می کنیم. فقط کافی است با پیوند دهنده ی اصلی، در پیوند عمیق باشی، آنگاه به شگفتی خواهی یافت که قلبت به قلب کل هستی پیوند خواهد خورد. انسان تا زمانی که نتواند پیوند عمیق با «فرمانروای هستی» برقرار کند، با کل جهان و حتی با خود نیز بیگانه است. این بار به جای آنکه فرار کنی، لحظه ای سکوت کن و تنها به پروردگارت بیندیش، آنگاه «او» را با تمام وجودت احساس خواهی کرد و روحت در آرامش ابدی «او» آرام خواهد گرفت و صدایش را در هیاهوی گنجشکان و در زمزمه نسیم خواهی شناخت....

تو پرنده هستی به شرطی که پرواز کنی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:55  توسط هستی | 


سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:4  توسط هستی | 

باغبانی همراه فرزند خردسالش به باغ رفت

پدر مشغول کار بود فرزند نگاهش به پرنده ای افتاد که روی درخت نشسته بود

فرزند: بابا اون چی چیه؟

پدر: بابا جون اون کلاغه(با مهربانی)

فرزند دوباره از پدر پرسید: بابا اون چی چیه؟

پدر: الهی قربون اون شکلت برم اون کلاغه

و باز فرزند: بابا اون چی چیه؟

پدر:الهی درد و بلات بخوره تو سرم اون کلاغه

.....

و فرزند باز هم پرسید و پدر اینگونه جواب داد.....

سالها بعد که اون کودک جوانی برومند شد و پدر پیر شده بود با هم به باغ رفتند فرزند مشغول کار بود و پدر گوشه ای نشسته بود

پدر نگاهش  به کلاغی افتاد که روی درخت نشسته بود

یاد سالهای گذشته افتاد که فرزندش خردسال بود خواست فرزندشو امتحان کنه

از فرزندش پرسید بابا جون این چیه چشم نمی بینه؟

فرزند: اون کلاغه!!!

پدر: بابا جون چی گفتی نشنیدم؟

فرزند: مگه کوری؟ اون کلاغه....!!!

پدر: بابا نشنیدم چی گفتی؟

فرزند: کر هم شدی؟ کلاغه کلاغه کلاغه

و این گونه بود.....

سالها بعد فرزند دفترچه ی خاطرلت پدر رو ورق می زد

نگاهش به خاطره ای از زمان خردسالی خودش افتاد

نوشته ی پدر: با فرزند دلبندم به باغ رفتیم فرزندم نگاهش به کلاغی افتاد از من پرسید بابا اون چیه؟

این سوالش را 32 بار تکرار کرد و من هر بار مهربان تر از دفعه ی قبل به اون گفتم که این کلاغه.........

 

به راستی ما این قدر با پدر و مادرامون مهربون هستیم که آنها با ما هستند؟؟؟

یا هیچ وقت می تونیم مثل خودشون دوسشون داشته باشیم؟؟

بیایید کمی فکر کنیم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:49  توسط هستی | 
سلام به همگی

یکی از آهنگای خواننده ی محبوبم افتخاری رو براتون نوشتم

قشنگه.....

گوش بدین پشیمون نمی شین

 

تا به کی ای ساده دل چون کودکان سرگرم بازی؟

     تا به کی با قصه ی دیو و پری افسانه سازی؟   

          تا به کی در پیله ی بیهودگی بر خود تنیدن؟

               با چونین سازی چگونه نغمه ی موزون نوازی؟     

 

گر محو دلداری خبر از خود نداری

                                            نداری

                                                    نداری....

خوشتر زیادش در جهان خاطر نداری

                                                نداری

                                                        نداری....

زندگی عشق و جهان عشق

کهکشان و آسمان عشق

با چونین عشقی تو از ماتم چه گویی؟

ساز کن ساز طرب از غم چه گویی؟

 

نظر یادتون نره هااااااااااااا...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:27  توسط هستی | 
دیدی که عنوان وبمو عوض کردم؟

دیگه اینقدر غصه تو دلم جمع نشده که فریاد بزنم

عطر مریمو دوست دارم

خواستم فضای وبم با عطر مریم خوشبو بشه

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:52  توسط هستی | 
سلام

من همیشه هین کارو کردم

هیچ وقت نشده که خدا حوصله نداشته باشه

هینقدر اروم و مهربون به حرفام گوش داد با دستاش اشکامو پاک کرد تا جایی که فریاد دلم خاموش شد

هیج جایی امن تر از کنار او پیدا نکردم

امتحانش ضرر نداره بهش یه سری بزن

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:49  توسط هستی | 
سلام به همه ی دوستان

نمی دونم چرا کسی به وب من سر نمی زنه یا اگه می زنه نظر نمی ده

اسمو عوض کردم

فریاد دلم خاموش شد

دیگه دلم نمی خواد داد بکشم می خوام فکر کنم به آینده و اینکه چطور می تونم خوشبخت زندگی کنم

می خوام خوشبخت ترین آدم روی زمین باشم

می دونین خیلی فکر کردم دیدم وقتی خدایی دارم که اینقدر هوای منو داره پس غصه مال چیه؟

خدا جون دوستتتتتتت دااااااااااااااااااااااااااارم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:10  توسط هستی | 
الان خیلی وقته سرمو می زارم رو شونه ی خدا و گریه می کنم..

که ای خدااااااااااااااااااااا...

به داد دل بی کسم رس

چقدر باید صداش کنم؟

شما می دونین؟

خدا مهربونه

همه بنده هاشو دوست داره...می دونم

اما.......

اما همین مهربونیشه که فریاد دل منو در اورده

که من لایق این همه خوبی نیستم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط هستی | 
سلام

امروز دلم گرفته بود خواستم از تمام فکرهایی که آزارم می ده فرار کنم....

فرار کردم و به اینجا پناه آوردم......................

تا شاید...شاید...

ولش کن

این روزا دارم شرایط سختی و تحمل می کنم

ای کاش می تونستم فریاد بزنم فریااااااااااااااااااااااد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:36  توسط هستی |