تحول

خلوتگاه



About Weblog


خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....
بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

سلام
من هستی هستم.یه خلوتگاه دارم که هر روز میام و یه سری بهش میزنم.
و خوشحال میشم وقتی میبینم شما دوستان عزیز هم یه سری به خلوتگاه من زدید.
23 سالمه.دانشجوی ترم آخر.رشته مهندسی نرم افزار.
از شهر....بماند.
این کوچولو هم که میبینید عکس برادر زادمه که عضو تازه وارد خانواده ماست و همچنین اولین نوه.


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

سلامی دوباره
هشدار
خاطره ای از استاد ما
اميد بخش ترين آيه قرآن
پرواز
چند تا دوست داری؟
سبکبار

تو هم عاشقی
پل :

Archive

مرداد 1391
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
اسفند 1387
بهمن 1387

Links

رز سفید
لیلی جوووووووووون
موسیقی- همه جورش
دست نوشته های یک جوان عاشق دل شکسته
عطر یاس
کافه تنهایی
قلبی معلق و دلی در هوا
ساده
غم خانه داستان های عاشقانه
قالب بلاگفا

Rss



سلام به همه دوستان

این چند وقت آنقدر سرم شلوغ شده که دیگه وقت نمیکنم به وبلاگم سر بزنم

راستش من عضو یه گروه اینترنتی شدم که یکی از همکارامون راه انداخته

خلاصه هر چی کار نرم افزار و سایت و پورتال باشه ما انجامش میدیم

تا حالا پیشرفت خوبی داشتیم.

می دونید که اگه خدا قبول کنه مهندس نرم افزارم...!

دارم میشم همونی که از خودم انتظارشو داشتم

البته هنوز فاصله زیاده اما به یاری خدا بهش میرسم... تصورمو میگم

خلاصه اینکه ببشخید دیر به دیر میام سرکی میزنم و میرم

همین الان هم ذهنم درگیر چند تا پروزه است

خواستید برید به گروهمون سر بزنید. سفارشی چیزی داشتید هم انجامش میدیم. این آدرسشه

http://www.skydt.ir/

خب فعلا

تا بعد....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 0:38 توسط هستی |


سلام به همه دوستان

اطلاعیه ای در مورد یک ویروس جدید شنیدم که بهتر دانستم در این وبلاگ به دیگران اطلاع دهم

اسلاندو
در سایت Yahoo و Gmail
حتما بخوانید و به دوستانتان اطلاع دهید!!
مخصوص مشتریان محترم  Yahooو GMAIL (تا کنون خبری مبنی بر ویروسی بودن سایر سرورهای ای میل اعلام نشده است)
دیروز از طرف کمپانی 
McAfee AntiVirus ویروس بسیار خطرناکی شناسایی و در سایتش اعلام شده که تاکنون در عرض فقط و فقط 1 روز طبق گفته مسئولین این شرکت بیش از 10 هزار نفر آلوده به این ویروس شدن و تمام اطلاعات که روی درایو C اونها بوده به کلی نابود شده.

نام این ویروس : 
oslando
نوع عملیات تخریبی : سخت افزاری
روش تخریب : این ویروس با جای نشین کردن یک خط کد در فایل kernell
 داخل پوشهsystem باعث تخریب سکتور "zero" هارد کامپیوتر شما میشود و بعد از اولین خاموش روشن کردن sector های درایو C محلی که ویندوز شما در آن نصب است راburn میکند (شدت این عمل از format کردن هم جدی تر است به طوری که طبق گفته مک آفی این ویروس توسط cia جهت نابود سازیه کامل اطلاعات hard disk استفاده میشده و اصلا قابل بازیابی نمی باشد)
چگونه به این ویروس آلوده میشویم : بسیار ساده , دقیقا همینطوری کامپیوتر من به این ویروس آلوده شد , " با باز کردن یک نامه مشکوک و دانلود فایل موجود در اون نامه " که بدیش اینه که از طرف دوستتان برای شما ارسال میشود بدون اینکه او در جریان باشد (مثل ارسال 
pm های آلوده به ویروس در yahoo messenger که از طرف فرد آلوده به ویروس برای قربانی ارسال میشود)
اطلاعات بیشتر در مورد این ویروس که همونطوری که میبینین مورد تایید سایتYAHOOهم قرار گرفته رو حتما مشاهده کنین , راه های پاکسازی (قبل از restartکردن ) و
پیشگیری (و تست آلودگی/عدم آلودگی) به این ویروس همه به طور کامل تشریح شده .
روش های جلوگیری از آلودگی به اینویروس :

1- طی چند روزه آینده هیچ فایل پیوست شده یا هیچ ایمیلی را تحت عنوان 
postcardباز نکنید. حتی اگر این نامه از طرف دوستتان برای شما ارسال شده باشد.

2- همین حالا با 
اطلاع به دوستانتان کامپیوتر آنها را از یک مشکل خیلی جدی نجات دهید. 20 بار خواندن این خبر بهتر از آلودگی دوستتان به این ویروس است در حالی که شما میدانستید ولی دریغ کردید و به او نگفتید.
ویروس فوق حتی توسط خبرگزاری CNN به عنوان مخرب ترین ویروس کامپیوتری اعلام شده.
این ویروس  توسط کمپانی 
McAfee شناسایی شد و تا کنون راهی جهت repair آن پیدا نشده.
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 12:30 توسط هستی |


 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 10:28 توسط هستی |


 

در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(عليه السلام ) به اين مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما اميد بخش ترين آيه قرآن كدام آيه است ؟ بعضى گفتند آيه"ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائين تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد)سوره نساء آیه 48 امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من ميخواهم نيست ، بعضى گفتند آيه"و من يعمل سوء او يظلم نفسه ثم يستغفرالله يجد الله غفورا رحيما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت) سوره نساء آیه 110 امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نيست . بعضى ديگر گفتند آيه "قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم"(اى بندگان من كه دراثر گناه،بر خويشتن زیاده روی کرده اید،ازرحمت خدا مايوس نشويد در حقيقت‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است)سوره زمرآیه53 فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نيست ! بعضى ديگر گفتند آيه "و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله"(پرهيزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى كنند به ياد خدا مى افتند، از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بيامرزد)
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نيست . در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم . امام فرمود: از حبيب خودم رسول خدا شنيدم كه فرمود: 
اميد بخش ترين آيه قرآن اين آيه است 
"واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من الليل ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكرى للذاكرين
سوره هود آیه ۱۱۴  

و فرمود: اى على! آن خدايى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشير و نذيرم قرار داده يكى از شما كه برمى‏خيزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ريزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش كنار نمى‏رود مگر آنكه از گناهانش چيزى نمى‏ماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مى‏شود، و اگر بين هر دو نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش می‏كند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد
 بعد فرمود: يا على جز اين نيست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشويد؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همين حكم را دارد.‏

امید آن که آثار نماز در روح و روان ، جسم و جان و جامعه و زندگی ما آشکار شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 22:21 توسط هستی |


                            ای همهمه نام!

                                        ای خلوت اوهام!

                                                   ای ماه دل افروز

                                                              ای شام سیه فام

 

                            خورشیدم و خاموش

                                      دریایم و آرام

                                                چشمی که جدا ماند

                                                             از شاخه بادام

 

                            اشکی که فرو ریخت

                                      در آینه جام

                                                 نامم همه جا رفت

                                                             پیغام به پیغام

 

                             از قونیه تا بلخ

                                     از تیمره تا شام

                                                در گشت و گذارم

                                                           از عقل به اوهام

 

                            نزدیکم و دورم

                                     چون کفر به خیام

                                                  شایسته تحسین

                                                             سیلی خور دشنام

 

                            بازیچه تقدیر

                                     فرسوده ایام

                                             پلکی بزن ای مرگ

                                                      تا پر کشم از بام

                                                                                                          «فاضل نظری»

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 14:47 توسط هستی |


یرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد
با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستي
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست

چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش را به تو ارزاني مي دارد

**
**

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم

چند تا دوست داری که واقعا دوستت دارن؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 16:32 توسط هستی |


این روزا دور بودم اما از این محیط و دریافتم آنچیزی که می خواستم و در پی اش بودم

چیزهایی دریافتم که شاید مقدمه ای باشد برای تحول اساسی درونی

دریافتم که باید سبکبار بود مثل پرنده، که متعلق به آسمان است و دلبرید از زمین.

دریافتم که باید از این دنیا دل کند و سبکبار آماده پرواز بود.

چه زیباست پر کشیدن به سمت کسی که قایت و نهایت اوست

پرواز به سمت عشق..

آن عشق خدایی....

دیگر اطرافم رنگ و بوی گذشته را ندارد. همه چیز عوض شده

نگاهم،آرزوهام،هدفم،...

همه چیز رنگ و بوی دیگه پیدا کرده. دیگه از رفتن نمی ترسم

دیگه نمیترسم...

دلم می خواد پربکشم و پرواز کنم.

 دلم از این دنیا کنده شده و بی قرارم 

بی قرار پر کشیدن به سویش...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:20 توسط هستی |



سلام به همه دوستان

این چند وقت که البته خیلی طولانی بود آنقدر درگیر مسائل خودم بودم که دیگه حس و حال آپ کردن وبلاگ نبود.

از همه عذر می خواهم هرچند که میدونم خیلی ها منو از یاد بردن

به هر حال...

می خوام اگه خدا توفیق بده مطالب خوب و تاثیر گذار قرار دهم

امیدوارم شما هم منو با نظراتتون یاری کنید.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:8 توسط هستی |


فراموش نکن انسان برای عشق ورزیدن هم آفریده شده. برای محبت کردن و محبت دیدن. در غیر اینصورت، اصل آفرینش معنی نخواهد داشت. «خداوندی» که عاشق بود وعاشق مخلوقش بود و او را اشرف تمام مخلوقاتش قرار داد، انسان را آفرید تا به او عشق بورزد و انسان هم او را دوست داشته باشد و «او» را نه از روی ترس و نه از سر اجبار یا اکراه، دوست بدارد و عاشقش باشد. انسان آفریده شد تا دوست بدارد و دوست داشته شود.

انسان های زیادی را دیدم که آنقدر خود را مشغول و سرگرم کرده اند، که حتی فرصت ندارند برای یک لحظه روابط خود را با دیگران، یا خودشان و حتی با «خدای» خودشان مورد بررسی و ارزیابی قرار دهند و اگر هم  زمانی این کار را به طور اتفاقی انجام دهند، همیشه حق را به خود می دهند و به سختی به اشتباهات خود اقرار می کنند و به هر نحوی که شده خود را توجیه می کنند. بدان فرزندم که قلب این انسان ها منجمد شده است و گرمای محبت در وجودشان خشکیده، اما تو خود را محکوم کردی و از رفتارهایت اظهار شرمساری نمودی. این جای بسی خوشحالی است که به تو بگویم تو انسان با محبتی هستی. چرا که عشقت به دیگران باعث شد از خود بگریزی. اما فرار نه به معنای دور شدن از خود بلکه به معنای دور شدن از خودخواهی هایت.....

آنجا بود که یقین پیدا کردم که مدتهاست با خدای خود صحبت نکرده ای که این چنین مضطربی. ببین دعا کردن قلبها را به هم پیوند می دهد، این است روابط انسان. ببین چقدر ساده و بی آلایش است....این ما هستیم که آن را پیچیده و تاریک می کنیم. فقط کافی است با پیوند دهنده ی اصلی، در پیوند عمیق باشی، آنگاه به شگفتی خواهی یافت که قلبت به قلب کل هستی پیوند خواهد خورد. انسان تا زمانی که نتواند پیوند عمیق با «فرمانروای هستی» برقرار کند، با کل جهان و حتی با خود نیز بیگانه است. این بار به جای آنکه فرار کنی، لحظه ای سکوت کن و تنها به پروردگارت بیندیش، آنگاه «او» را با تمام وجودت احساس خواهی کرد و روحت در آرامش ابدی «او» آرام خواهد گرفت و صدایش را در هیاهوی گنجشکان و در زمزمه نسیم خواهی شناخت....

تو پرنده هستی به شرطی که پرواز کنی....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:55 توسط هستی |



سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:4 توسط هستی |